خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
بهاره
آرشیو وبلاگ
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
لینک دوستان
بابا روزگار
آنکس که نداند
بانوی وحشی
گل يخ
يادداشت های يک ديوانه
دل نوشته ها
عمو سبزی فروش
خدا جون يه کم وقت داری؟
سرزمين تنهايی
خدايی که شکست خورد
من و خودم
من(خر را خريت امريست لازم)
ورود با کفش های سياه ممنوع
نيک
ابليس زمينی
زباله
يادم بماند که
زنده به گور
عروسک نحس
روانشناسی کودک
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
امروزم مثل چند وقت بیش حس نوشتن ندارم اما دلم نیومد ننویسم که امروز اولین روز کاری راشین بود اولین روزی که بهش مسئولیت داده میشه ... یواش یواش داره به نوعی در زندگیش تاثیر گذار میشه ... امروز دخترک ساعت هفت ونیم بلند شد و روبوش بوشید و به سوی بیش دبستانیش راهی شد ...خوب بود خیلی خوب ... دخترکم ورودت به اجتماع مبارک امیدوارم مثل همیشه شاد و موفق و سربلند باشی
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧ - بهاره
این بغض یک هفته ای که نه فرو میرود و نه بیرون میریزد سخت کلافه ام کرده است...انگار که به لحظه ای توانم تمام شده اما هیچ نمیتوانم اعلام کنم که خسته ام... اعلام کردنش یعنی از دست رفتن او یعنی شکسته شدن تکیه گاهی که به خیال خودش خیلی محکمه...از در و دیوار غم میبارد و من باید استوار باشم و بشتیبان ...دلشکسته... دلتنگ...ناتوان... گمشده
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٧ - بهاره
خوب خاله خانومی هم رسید اصلا انگار نه انگار که بیست ساله نبوده... هیچ تغییری نکرده... شاد و پر انرژی ... راشین میگه: مامان صبا چقدر با مزه ست همش داره جیغ میزنه!...
این جیغهای قطع نشدنی همش از ذوق کردنه...البته تا رسید بچه فسقلیش مریض شد و تبهایی کرد که نگو ... به هیچ صراطی هم مستقیم نبود هرچی گفتیم ببریمش دکتر گفت نه بگذارید بدن مقاومت کنه این شد که همه از بچه گرفتند مامانم غزاله و راشین...
خوب آخرش بردیمش دکتر ... بچه خیلی نحیفه هیچی نمیخوره و خیلی خیلی هم لجبازه ... البته منم بهش حق میدم ... اونجا مامانش مال خودشه اینجا مال همه و هر دقیقه با یکی مشغوله .. طفلک بچه تو محیط غریب با آدمهایی که تا حالا ندیدتشون... گیج شده ...
خوب لجبازی میکنه... اما خاله خانوم اعصابش از فولاده ... من که خیلی ازش خوشم اومده ... خیلی شیرینه...تو این ده روزه من یه عالمه کادوهای خوب و خوشگل گرفتم
تولدم .. روز مادر... و یه عالمه سوغاتی خوشگل... وای چی کیفی داره... فرناز کادوهای همه رو گذاشته تو کیسه های کوچولوی رنگی ... کاغذ کادوهای شلوغ خوشگل و خیلی هیجان داره هی باز میکنی و هی تموم نمیشه ... اما ظاهرا فقط من خیلی حال کردم با این جینگیل بازی ها
... چون وقتی باز میکردم یه کله منو بوس کرد و گفت آخیش چه کیفی میده آدم برای بهاره کادو بیاره ... بعدا فهمیدم بقیه خیلی ذوق نکردند خوب بسکه بی حالن ... فکرشو بکن کلی کادو رو با ذوق بسته بندی کنی بعدش هیشکی تحویلت نگیره... چه حال بدی میشی...
خوب دیگه دیگه دیگه دیگه چه خبر؟ ...
حامد داره از ایران میره ... داره میره امریکا خواستگاری نوه عموی پدرش
دخترک نوزده سالشه ... البته من فکر کنم این خواستگاری فرمالیته باشه چون عمع اش صحبت کرده با دخترک و ظاهرا دخترک راضیه... بهش میگم حامد با آلیشا صحبت کردی ؟ میگه بهاره تو که خودت بهتر منو میشناسی میترسم باهاش حرف بزنم یهویی دلمو بزنه میخوام تو عمل انجام شده قرار بگیرم... میگم حامد یه کوچولو سنش کم نیست ؟ میگه عیب نداره هم زن میگیرم هم بچه داری میکنم!... چی بگم ؟ اینم از فواید خردادی بودنه دیگه !به نظرم حامد خسته شده هیچ کس راضیش نمیکنه سنش هم داره یواش یواش میره بالا ... دخترک ظاهرا خوبه حامد هم نمیخواد خیلی فکر کنه
... امشب پرواز داره ... جمعه شبی اومده بود اینجا ... یه بغضی داشت که نگو انگار داره میره بر نگرده... اصلا بهش نمیاد ... خیلی غمگین بود و جالب اینکه با اینکه خیلی رفیق بازه اومده بود پیش هومن که دوست دبیرستان همدیگه هستند ... نشست حرف زد و حرف زد و گریه کرد و ... رفت ... بازم دوستای قدیمی.
هومن خیلی خوب نیست یه جورایی دلتنگه ... انگارحامد گذشته اشو . خاطراتشو داره با خودش میبره ... میخواد بره فرودگاه و هنوز هم توراهی براش نگرفته !
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٧ - بهاره
دخترک خوبه... دوباره داره میره اسکیت و پیشرفتش هم خوب بوده ... شنبه هم اولین جلسه ارف رو رفت... خوب طبق معمول موقع جدا شدن از من کمی نالان بود امابعدش خوب شد...این مدت هم دنبال مدرسه بودیم ... تعدادی مدرسه خاص که ثبت نامشون تموم شده بود ... بقیه هم یا به دلم نشستند و یا پیش دبستانی نداشتند... این شد که تصمیم گرفتیم پیش رو تو همون مهدش بگذرونه... میگما خوب شد من امسال تصمیم گرفتم که راشین رو بگذارم مدرسه پیش رو بگذرونه و گر نه بچه ام از مدرسه می موند سال دیگه ... من نمی فهمم مگه ثبت نام مدارس همیشه خرداد و تیر نبود چرا اینا فروردین ثبت نام می کنند؟... نه که ما از دنیا عقبیم بازم خوب شد امسال رفتیم حداقل برای اول می دونیم دنیا دست کیه اگه تا اون موقع ثبت نامها نشده باشه بهمن ماه!........امشب خاله کوچیکه ام داره میاد...قل(ق با ضم خوانده شود)فرشاد.بعد از بیست سال... دوماهی مهمون داریم به یه دختر خاله کوچولو( دختر خاله ام از راشین کوچیک تره)به دلیل حضور این مهمون عزیز برنامه های تولدم کمی جابجا شده اند(یه جورایی خوشحالم تولدو مال خودمه و مهمون ندارم).....می بینم که یه دهه دیگه رو هم پر کردی و سی سالت تموم شده...حس خوبی دارم ... خوشحالم اما یه کمی میترسم. دیگه خیلی دارم از کودکی فاصله می گیرم و دور شدن از کودکی برام حکم دور شدن از بی ریا بودن و صفا و صمیمیت بی غل و غش رو داره... اما از اون طرف زن سی ساله شدن هم خودش حس خوبی داره... مگه نه؟
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧ - بهاره
حرفمو پس گرفتم بیماری دخترک اصلا هم خفیف نیست . بچه ام یه پارچه قرمز شده تا توی چشمش هم تاول زده... طفلکی... دیروز رفتیم بیمارستان لبافی نژاد تا چشماشو ببینن خوشبختانه عفونی نشده بودند اما احتمال دادند که چشم هم درگیر بشه... دعا کنین که نشه...دخترکم اینقدر صبوره که آدمو خجالت زده میکنه صداش در نیومده تو این چند روز ... جای خوشحالیه که دوره بیماری کوتاهه آلان یواش یواش تاول ها دارن تغییر رنگ میدن... توی بیمارستان که بودیم دو سه تا خانوم چسبیده بودند به من که وای چرا بچه رو آوردی بیرون اونم با این لباسها(بلوز شلوارک) چشم ناپاک اگه به بچه بیفته جای تاول ها میمونه!... جل الخالق...به حق چیزای ندیده و نشنیده... چرا سفید تنش کردی ؟ یه پارچه باید قرمز تنش کنی که بریزه بیرون!...چشام گرد شده بود مثل احمق ها نگاشون میکردم .حیف که اصلا حوصله نداشتم وگر نه یه چیز قلنبه تحویلشون میدادم .حتی حس نداشتم بپرسم که فلسفه این چیزهایی که میگن چیه از کجا در آوردنشون؟... همینه که با داشتن تمدن چندین هزار ساله و اینهمه انسان با هوش ایران و ایرانی روز به روز بدبخت تر میشه... تو قرن 21 ما هنوز پی خرافه و چشم زخم و جادو و ... هستیم ... از بیمارستان رفتم پیش مامان و کلی با هم خندیدیم...هومن هم گیج شده بود میگفت خانومه چی گفت ؟ گفت اگه آبله مرغون زیاد باشه خیالت راحت میشه دیگه هیچ بادی تو وجودش نیست... این یعنی چی اونوقت؟...دخترک امروز خیلی بهتره و داره بازی میکنه... منم خوشحالم
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٧ - بهاره
دیروز پنجم خرداد هشتاد و هفت دهمین سالروز آشنایی من و هومن بود.یه حس عجیبی دارم ...یک سوم عمرمو با هومن گذروندم...خوب و بد... شاد و غمگین...واقعیتش اصلا نمیتونم این تضادی که تو وجودم هست رو بنویسم...هم خوشحالم هم برام عجیبه...روز خوبی بود مثل قدیما از صبح تا شب با هم بودیم بی خیال زندگی و کار و ...تازه شب هم کشف کردیم که دخترک آبله مرغون گرفته... خوب اینجوری شد دیگه دخترک خوبه یه تب خفیف کرد و چند تا دونه زده امیدوارم که همینقدر خفیف باشه ... بچه م تازه داشت میرفت آموزش اسکیت ...برای شنبه آینده هم قرار بود ببرمش کلاس موسیقی... کلی هم شاد بود حالا تا دوهفته همه چی تعطیله ...اینم از این ... دهمین سالروز عاشق شدنت مبارک مهربون (اینم تبریک به خودم
)
سر میز صبحانه ...
دخترک در حالی که هنوز لباس خواب سفید و قرمزش تنشه و با بی حوصلگی داره لقمه نون کره مالیده شده اش رو میزنه تو خامه شکلاتی میگه:
مامان به بشری زنگ بزن (بشری با صدای؛ آ: روی ؛ی: و ضم :ب: دوست جونجونیه دخترکه)...
میگم : مامانم من که شماره خونه شون رو ندارم... رفتی مهد به بشری بگو از مامانش اجازه بگیره شماره شون رو بده بهت... حالا شماره رو می خوای چه کار؟
می خنده و میگه:میخوام ببینم اگه بشری نمیاد مهد منم برم خونه مامان فلور!
صبح همچین خواب و بیدار بودم که دیدم هومن داره میره سر کار...گیج و ویج بهش گفتم هومن جان .جودی رو میبری بیرون دستشویی شو بکنه من با راشین سختمه ببرمش نمی تونم کنترلشون کنم...گفت خوب باشه... آخه امروز قرار بود راشین رو ببرم دندون پزشکی بنابراین مهد نمیرفت... خوب منم دلم میخواست بخوابم...دو ساعت بعد از خواب بیدار شدم و با اطمینان کامل از اینکه جودی قرار نیست تو خونه کاری بکنه از حموم درش آوردم (شبا اونحا میخوابه)هنوز چایی دم نکرده بودم که دیدم راشین داره جیغ میزنه ...مامان دستشویی کرد ...چشمتون روز بد نبینه منفجر شدم زنگ زدم به هومن که تو جودی رو نبردی بیرون...ریلکس مثل همیشه گفت نه آخه قلاده اش سرش شکسته بود نتونستم...منو میگی تا جون داشتم جیغ زدمکه خوب حداقل یه یادداشت میذاشتی که من خبرم نیارمش بیرون و...گوشی رو گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن...طفلک بچه ام حاج و واج نگام میکرد (آخه ازین خل بازیا تقریبا ندیده...اینقدر براش تازگی داشت تا شب برای هرکسی دید تعریف کرد)داشتم با خودم غر میزدم که بابا شد یه کاری رو به تو بسپریم درست انجامش بدی... اصلا یادت میمونه...که یه فکری یهو جرقه زد...کارهایی که هومن باید انجامشون میدادرو رو تکه های کوچیک کاغذ چسبوندم و زدم به دیوار پذیرایی...یه چرخی زدم و دیدم دور و برم پر شده از جمله هایی مثل: سقف حمام چکه میکنه... میل پرده پذیرایی داره کنده میشه... کابینت زیر سینک از بس خیس خورده داره میپوسه... سیفون دستشویی خراب است... توری پنجره ها فراموش نشود...و....این یادداشت ها اینقدر به دیوار میمونه تا کارها انجام بشه...شب هومن اومد کلی بهم خندید و اول از همه رفت سراغ میل پرده پذیرایی... خوب اینم یه جورشه
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - بهاره آخر شبی خسته و کلافه ...بی صدا و آروم به سمت خونه در حرکتی...روز خوبی داشتی اما جمله ای به فکر کردن وادارت کرده... مراقب باش یه وقت کله ات نکنند...دوست ندارم به این فکر کنم دلتنگ میشم...خوب که نگاه میکنم میبینم اگه میخواست کله ام کنه تا حالا هزار بار تونسته بود ...کلا خر خوشبینی هستم...این جمله های منفی بد جوری کلافه ام میکنه...اما زود یادم میره...دلتنگیم به خاطر افکار منفیه که میدونم حالا حالا ها شایدم هیچ وقت از ذهن اونها پاک نشه...
باز هم آمدی تو بر سر راهم...آی عشق میکنی دوباره گمراهم
دردا من جوانی را به سر کردم...تنها از دیار خود سفر کردم
دیریست قلب من از عاشقی سیر است ...خسته از صدای زنجیر است
آهنگ خوبیه دوسش داری ... تو عالم خودتی که سر پیچ دو تا خانوم میگن دخترم ما رو هم تا یه جایی میبری...از جات میپری ...بزن بغل هومن..برو صندلی عقبو جمع کن..پتو و بالش و کیف راشین اون عقب ولو هستند...خانومای مسن .خوشتیپ با دیدن این صحنه دارن منصرف میشن اما با اصرار سوارشون میکنی...به سختی سوار میشن و کلی شرمنده ایم و ببخشید تحویلمون میدن...تو هم که خدای تعارف تو اولیش گیر میکنی... دیدی از این خانوم پیرای زنده دل؟ ... به ثانیه ای زندگی شون رو ریختن رو ... دو تا دوست بودن یا خواهر نفهمیدم... حوصله شون سر رفته بود با هم رفته بودن سینما... وای کیف کردم...اما دیگه پای برگشتن نداشتند... بچه هاشون ایران نبودند و این خانوم های شیطون تنها مونده بودند...یکیشون که خیلی تخس بود دو تا خیابون ما رو ورود ممنوع برد که مثلا راه نزدیک تر بشه و اون یکی هم دعواش میکرد...خیلی سرزنده بودند ...از حضورشون لذت بردم...دلم میخواست مسیر طولانی تر بود ...انرژی مثبتشون به اوقات کشمیشی من هم اثر کرد...از اینهمه هیجان و شادی غرق خوشی شدم...موقع خداحافظی از ته دل گفتم از دیدنتون واقعا خوشحال شدم...و خدا رو شکر کردم که اونها رو سر راهم قرار داد تا من از حضورشون انرژی دوباره بگیرم...
خدایا .تو را به برکت گندم زار
مرادر این سال به گونه ای بساز
شکل بده و بتراش
تا برای صلح بکوشم.
هر کجا نفرت هست. عشق باشم.
هر کجا کینه هست. عفو باشم.
هر کجا یاس هست.امید شوم.
و هر کجا غم است . شادی شوم.
یعنی ممکنه!
امسال میخواهم همه روببخشم
و از ته دل به تمامی موجودات عشق بورزم.
خدایا عاشقت هستم.من را دوست بدار.
دیشب دوباره پر از نفرت بودم .تلخ و دگرگون. دلم میخواست نباشم تا اینهمه زشتی و سیاهی رو نبینم...رفتم تقویممو برداشتم تا روز تولد دوست تازه ای رو یادداشت کنم...نمی دونم چرا اما از اول تقویممو نگاه کردم و این یادداشتی که بالا نوشتم رو تو صفحه اولش دیدم...یه جورایی دلم خواست اینجوریا باشم. یه کم آرومتر شدم...خدایا تو که خود عشقی. منو ببخش و کمکم کن که بنده هاتو ببخشم.
